|
|
|
|
|
پيش از ميلاد شمسي يقهام را ول نميكند از پشت من اريب شدهام از گريختن حالايم پخش گذشته شده است از تكانهاي مهيب ناتواني تشنه سراب ميشوم برميگردم جوي رفته را برگردانم اريبم تمام ميشود يقهام ميپيچد دور تنفسم كف ميكند جنون ادواريام جنين ميشوم و جاده ابريشم را گم ميكنم
برچسبها: وحيد آقاجاني, شعر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 9:24 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
1 دارم برميگردم فقط سرم برنميگردد كه چشمانم را نميبيني
2 گذشتهاي نيست آيندهاي نيست ميان ذهنم ميايستم و برهنه ميشوم
3 پلي زير پايم پريشان است مانده است كه برود يا برگردد
4 زاويه ميگيرد راه به سمت پرتگاه از اينجا كه ايستادهام
5 قطرهها با حوصله از بنبستها عبور ميكنند
6 هر دو به یک نشانی میرویم و از هم دور میشویم بیا هر کس به نشانی خودش برود
7 بس است ديگر برگرد از اين همه راهي كه نرفتهاي
8 راه آبي غبار ندارد غار ندارد بيا به كوه و بيابان برويم
9 مگر اين راه از نمكزار نميگذرد پس اين گند چيست
10 بر سر تقاطع ايستادهام راهي به توهم ميرود راهي به تخيل سمت تخيل برهوت است
11 راه منقرض میشود وقتی مقصدی میروید برچسبها: شعر كوتاه, وحيد آقاجاني, راه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 10:38 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من يك وحيد آقاجانيام در انتظار يك وحيد آقاجاني ديگر نه بوي علف كه راه بدود به هر جهت / برّهگي كند نه بوي شهر كه پنجره با آجر روبرويش برقصد / بر پاشنه در پاشنه ندارد دروازه / در نيست بيسايهبان اينسو / آنسو بيسايهسار سار غايب است كه بپرد از سمت رابطه / برود به رود نه يك پلاكِ افتاده از سر درِ يك سازه خراب / نشاني دهد به كوچه به پلك نه آنتني كه به يك كلاغ متصل شود / كف كند ضمير آگاهي نه شاخهاي كه گنجشكي جوانه زند بر آن / از بيشه به صخره به باغ به گندمزار چشمه فراموشم كرد / به رود نرفت يا من مسير چشمه را / مهره ندارم به دست شهر از من خروج كرده / برده گلوي مرا يا من منفجر شدم / دستم بريده طبيعت بيجان شدم / شدهام خاطره يا كه نيمهجان شدم / شدهام
برچسبها: شعر, وحيد آقاجاني |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 10:28 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
مه سنگینی میکند بر شانههای جاده مهشکنها پلکهایشان را بستهاند مارپیچ تاریک است و زمین میگریزد از زیر چرخهای ماشین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 14:55 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اتفاقي نيفتاده پاي بچه جا مانده لاي در در رفته با فولادش از انتهاي پيچ جاده ميآيد ميرود اين سو پل چكه ميكند از خون بچه را يكي بيايد جمع كند ترافيك را مختل كرده است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 13:47 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
طنين مغازله ابرها |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 12:9 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سراسیمه دلزده میشوم از کاری که نباید نباید دلزدهام میکند باید نباید باید نباید باید سراسیمه دلزدهام میکند کرخت میشوم که نبایدباید برود نمیرود کرخت دلزدهام میکند سراسیمهدلزدهکرخت در خود میپیچم فرو میروم بالا میروم که ببارد نمیبارد نباریدن کرختم نمیکند دلزده نمیشوم نبایدباید نمیشوم سراسیمه نمیشوم نمیشوم نمیشوم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 21:33 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
این هفته را با صدای «لاسا دی سلا» (Lhasa de Sela) شروع کردم. صدای نرم و موسیقی سبک و آرامشبخش. سلا (September 27, 1972 – January 1, 2010)، خواننده-ترانهسرای چندرگه که به زبانهای اسپانیولی، فرانسه و انگلیسی خوانده است: از پدری مکزیکی (Alex Sela) که معلم زبان اسپانیولی بود و از مادری یهودی-لبنانی-آمریکایی (Alexandra Karam) ..............
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 10:41 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
در من شمني به خلسه ميرود باد در موهايش زنداني است و استخوان بر دف ميكوبد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 12:7 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
مشروطه ميزند جنس اين دروغ با شبهاي گذشته بادی میشود پیچیده در قامت نسیان چنبره ميزند شب بر تقاطع روبرو رهگذر خود را كنار زهر نشت ميكند از منفذ شهر آفتاب نميشود كه سطري از دهان راوي جا ميماند پل پشت پرهيب پارگي پنهان سكوت دروغ سكوت دروغ دروغ داغ درفش ترياك سوخته است اين در آوند خشك راوي و دودِ ودود احتكار ميكند تخيل نابهگاه را شعله ميكشد آتش بيوقفه بيتوقع بيانتظار باری به هر جهت راه برميگردد از تقاطع عریان تا گذر كند حرفي از تباين راوي پرتاب ميشود مطلق منفجر تَرَك برميدارد رهگذر شب تقاطع پل و آهسته آهسته |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 11:20 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خون ميجهد به مشت من از دهانت به صورتم به ديوار: اين قلم اين كاغذ آن دريچه مسدود زير سقف حالا بنويس |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 10:16 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سطري از تو ميگيرم سطري به تو ميدهم
سطر هيچ از گذشتهام تازه نميكند نه عشق نه سياست نه ميل به تهاجم نه در من محيط بسته ميشود
سطري از من ميگيري سطري به من ميدهي
سطر عريانت ميكند نه نه بدون سقف بدون در بدون ديوار
مضحكه ميشوم مضحكه ميشوي
در تراكم فلسفه تناسل و هوسناكي شهوت درخودبسنده جنسيت درهم ميآميزد و از قاعدگي پنهان يك قارچ تا گمشدگي بيضهتخمدانمان كش ميآيد آفرينش هرمافروديت در غبار سطرها
سطر به سطر از فريب توالد ميگريزد اسپرم با تباني جفت اتفاقياش
سطر سطر سطر
نه مضحكه را بگذار سطري به من بده سطري از من بگير درخودبسنده ميشويم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 2:6 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دريا كنارم ميزند و برميگردد به سمت خودش
پاها نرده ميكشند بين من و دريا آسمان چهره ميشود قفس سينه تنگ قفس سينه باز
دهان كه چشمه ميشود تارهاي حنجره خارج ميزنند و ثانيهها راه ميافتند از لابهلاي نردهها تا سِرُم تا شوك تا رعشه تا خواب
چراغ قوه در مردمكم فرو ميرود
پنجره ميخورَد به هوا «سلام سلام سلام بامداد دلانگيز بهاري شما بهخير امروز را هم با خنده آغاز كنيد»
صدا ميخزد از لاي در به بسترم عُق بياجازه به بالش
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 10:2 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خانهام کج میشود در نقاشی کودک درون با رنگهای صورتی سوخته و آفتاب اریب میبارد بر بام معوج چوبی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 14:50 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمرد ترجیح داد علیرغم هیاهوی زیاد پیرامونش، حتی شدیدترین صداها را ناشنیده بگیرد و به راه خودش ادامه دهد. پس دکمه سمعکش را روی خاموش قرار داد و از میان جمعیت هیجانزده راهش را کشید و به سمت کوچه باریکی رفت. احساس کرد که عجالتاً به عینکش هم نیاز چندانی ندارد. پس آن را هم در قابش گذاشت و در جیب بغل کتش مخفی کرد. همین که چند قدمیاش را میدید رضایت خاطر داشت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 11:39 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
كش ميآيد عرض خيابان با كلاهخودي كه بر سر دارد زمين زير پايم قدم ميزند و آسمان فيلتر سيگارش را پرت ميكند كنار شقيقهام من به انتهاي خودم نزديك ميشوم تنها خالي كلاهخود
26 بهمن 1389 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 12:22 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری از ویسواوا شیمبورسکا ترجمه سهراب رحیمی
مرا ببخش، زمان آن است، که من تو را ضرورت بنامم مرا ببخش، ضرورت!
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 23:3 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اينجا همان است كه ميبينيم: سرهاي در گل فرورفته و پاهاي حكمران: جهان را وارونه تحويلمان دادهاند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 11:59 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سر راه رفتنم به نميدانم كجا تخيلم را گم كردهام با قدري واژه كال و احساس نارس همه داراييام همین بود
بر كه ميگشتم پوستهاي ديدم مچاله و پاخورده بيواژه و احساس
حالا ميگردم مگر چراغ جادويي پيدا كنم
27 آذر 1389 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت 15:49 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
این باد شرطه سوخت تمام کرده است دوباره باید خودم را تعریف کنم این پنجره این صندلی این رابطههای بیربط مجازی دستان پوشیده از کپک بر کاغذ یخزده از پشت میز سالیان
جای پنجرهی رو به دریا آجر میکارم و از زاویهی ارتداد به کوه برمیگردم راه میروم راه میروم دور میشوم از شرجی پاشیده بر نفس
ای لذت نفسنفسزدن در کورهراه از رخوت این ساحل امن نجاتم بده
14 آذرماه 1389 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 23:18 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابرها را با نی اسبها را با سُرنا زنها را با تازیانه میگریانند مردان مغروری که با نیلبکِ پریِ کوچکِ غمگینی عاشقانه میگریند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 18:47 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
باران كه ميبارد دور ميشوم، دور، دورتر ماشينهاي غران خيابان لال ميشوند پشت تخيل مهآلود و سبكي خيسي عريانم ميكند
دور، خيس، عريان باران از هر جهت كه ميوزد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 9:1 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
لیوان نیمهپر کنار مانیتور احتمالاً برای یک عکاس آماتور جذاب است اما تو خیره شدهای به مانیتور روی یک نام کلیک میکنی باز میشود دل نمیکند نگاه از عکس تلفن زنگ میخورد لیوان نیمهپر خالی میشود
14 مهر 1389 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 14:33 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب را دیروز در صفحه فیسبوکم گذاشتم. ولی امروز اینجا هم میگذارم تا مبادا آن دسته از دوستانی که به فیسبوک دسترسی ندارند در جریان پیشرفتهای تکنولوژیک مملکت گل و بلبل قرار نگیرند. ماجرای وایمکس هم تو این مملکت برای خودش داستانی شده. درست پس از اینکه 20 نفر را واسطه کردی که کارت سریعتر به سرانجام برسد و خوشحالی که دیگر همه مشکلات اینترنتت دارد حل میشود و دلت خوش است که به درک که این همه هزینه کردی، در عوض از این به بعد هم سرعت بالا داری و هم از شر این کابلهای لعنتی رها میشوی، یهوهویی میبینی که آقای نصاب وارد میشود و 200 متر کابل و یک مودم در ابعاد یک صندوق میوه هم با خودش آورده، این یعنی این که شما مثل همه موضوعات وارداتی (اعم از فکری و علمی و فنی و ...)، با یک تکنولوژی (و صدالبته با فناوری) مطلقاً ایرانیزه مواجه هستید و کمافیالسابق خانهنشین خواهید بود. با این حال باز دلت را خوش میکنی که لااقل سرعتش از این سیستمهای تا حالا رایج بیشتر است که میبینی نهخیر از این خبرها نیست، فیالمجلس باید بنشینی و ماستت را بخوری. به هر حال، برای ما عوام بیبصیرت هرچند وقت یک بار لازم است که چیزی مثل گوشتکوب بخورد توی سرمان و به ما یادآوری کند که ما در جایی نفس میکشیم که تا خرخره آزادیم و همه چی آرومه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 19:41 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنها که خواهان تقسیم قدرتند شاید در ابراز این خواسته محق باشند، زیرا مطابق الزامات شعار «از لحاظ سیاسی مجاز» عمل میکنند. اما پرسش این است که چه چیز را باید تقسیم کرد، با که و برای که؟ اگر هدف تأکید بیش از حد بر هویتهای قومی و درگیر شدن در منازعات بومی و تنگنظرانه و بیتوجه به گفتار جهانی مدرنیته است، آیا چنین کاری به هذیانهای قوممدارانه، به مکتب کینهتوزی، به جمود و تحجر هویت منجر نمیشود؟ به اعتقاد من باید به غایت سادهلوح بود تا به چنین فرورفتنی در لاک خود تن در داد.
افسونزدگی جدید، داریوش شایگان٬ نشر فرزان روز٬ ۱۳۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 17:27 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين گناه ما نيست كه انقلاب رخ نداد. گناه ما نيست كه عدالت لختي تأمل كرد و آنگاه مصمم شد تا از اين كره خاكي روي برتابد و تعطيلات تابستانياش را در مريخ، زهره، يا خدا ميداند در كدام نقطه ديگر بگذراند. ما به آنچه ميخواستيم دست نيافتيم؛ بگذار به آنچه داريم و آنچه نميخواستيم خوش باشيم.
رافائل چيربس، دوستان قديمي برگرفته از كتاب «نگاهي از درون به جنبش چپ ايران، گفتگو با محس رضواني»، حميد شوكت، نشر اختران، 1386. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت 21:6 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
حافظه ايدئولوژي دموكراسي؟ آري ... حتماً اما، با زني ديوانه چون من چه ميكني كه پياپي به ديكتاتوري عشق تو رأي ميدهد؟!
خاطره دوستيهاي گذشته به تبرها خيره ميشوم در حالي كه در خواب بر گردنم راه ميروند. از دشت غربتم، ياران ديروز را ندا ميدهم، و با بيم گردنم را جست و جو ميكنم. زيرا در كابوس من، دستهاي همين ياران است، كه تبرها را برداشته است!
غادة السمان ابديت، لحظه عشق ترجمه عبدالحسين فرزاد، نشر چشمه، 1387 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 21:48 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
1 کمی هوای ابری کمی مه به من بده آفتاب را تماماً به تو میبخشم تلالوی بیجهت بیزارم میکند
2 سقف دلم را برمیدارم رقص اریب باران غنیمت است
3 زمین میدرخشد ماه میدرخشد خورشید میدرخشد آدم میدرخشد هرچه میدرخشد باران غنیمت است
4 چشمهایم را میبندم زمزمه نرم باران با جنگل باتجربه شمال غنیمت است
۱۹ اردیبهشت 1389 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 15:26 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی لب فرومیبندیم و سخنی نمیگوییم، غیرقابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم از خود دلقکی میسازیم.
سرزمین گوجههای سبز، هرتا مولر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 12:12 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
گلوله بنگ نیست که سرخوشانه سبک کنی خود را در جوی کوچهها
پایان خلسه افیون و درد استخوان زقزق رگهای رمکرده
و تو به خواب میروی در هایوهوی خطکشیها
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 16:27 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||