تبليغاتX
نه حرفي براي گفتن، نه حرفي براي شنيدن

 

از آنجايي كه كشور عزيزمان، ايران در يكي از مناطق كم‌آب كره زمين قرار دارد، و ما در فصول مختلف، به‌ويژه در فصل تابستان با قطع مكرر آب مواجه مي‌شويم، به تجربه دريافتيم كه به محض ورود به مبال و قبل از تظاهر به هر كنشي در مقابل مكانيسم بدن، در ابتداي قضيه ضرورتاً بايد شير آب را باز كرده و از جريان داشتن آب لوله اطمينان حاصل كنيم.

برمبناي همين كشف و شهود، به ملوك معظم اين سرزمين يادآور مي‌شود كه پس از به دست گرفتن زمام امور و قبل از انجام هركاري آب را دريابند تا احياناً مجبور نشوند تا مقصد بعدي گشادگشاد راه بروند، به قاعده دو زرع و نيم.

ايضاً اضافه مي‌كند كه در پايان انجام وظيفه نيز معظم‌لهم بهتر است قبل از آن كه پاهاي مبارك را از روي گربه ملوس پارسي بردارند، سيفون را عميقاً بكشند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

اواخر اسفندماه است و سرما ديگر آن سوز زمستاني‌اش را ندارد. سرانجام پس از گذشت يك دوره طولاني از آشنايي‌مان، براي اولين‌بار قرار است نوروز را دونفره بگذرانيم. پري‌ناز مي‌خواهد سنگ تمام بگذارد و براي اين جمع دونفره سفره هفت‌سين كاملي بچيند ــــ با همه ويژگي‌هاي سنتي‌اش و با همه متعلقاتش. فهرست بلندي از مايحتاج شب سال نو و ايام عيد را روي كاغذي يادداشت مي‌كنيم و با هم مي‌رويم تا فروشگاه شهروند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:12  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

انگار كه داستان نوشتن وسوسه‌اي اجتناب‌ناپذير باشد، ديگر نمي‌توانم در برابر آن مقاومت كنم. از تخت پايين مي‌آيم، چراغ را روشن مي‌كنم و مي‌نشينم پشت ميز. ساعت سه صبح است. قلم برمي‌دارم و يك برگ كاغذ، تا آنچه را كه در ذهنم است و نمي‌دانم چيست ولي مي‌دانم شبيه حروف است و كلمه است و جمله، همه آنچه را كه مدام ذهنم را مي‌خلد، بريزم بر سطح سفيد و لغزان كاغذ. يك شخصيت مي‌سازم: بلند و باريك و كشيده؛ مهتاب‌رو و مژه‌بلند و چشم‌درشت.

«چته؛ خوابت نمي‌بره؟»

«نه. حس سمج نوشتن كلافه‌م كرده.»

«برو بابا. اين افه‌ها كه ديگه نخ‌نما شده.»

شخصيتش را مي‌ريزم به هم: عجوزه و چاق و لف‌لفو؛ لك‌وپيسي و بي‌مژه و چشم‌دكمه‌اي.

«بدت اومد، عزيزم؟ واقعيت چه بلند و كشيده و مهتاب‌رو باشه، چه عجوزه و چاق و لف‌لفو، باز هم واقعيته. مي‌شه به‌ش پشت كرد، اما چيزي كه تغيير نمي‌كنه. مي‌شي مثل شترمرغا كه وقتي با واقعيت روبرو مي‌شن، به جاي فكر چاره كردن، زرتي سرشونو مي‌كنن زير شن. مسخره نيس؟»

شخصيتش را منهدم مي‌كنم. دست نوشته‌ام را ريزريز مي‌كنم. مي‌ريزم توي سطل آشغال. زنگ ساعت را روي هفت صبح كوك مي‌كنم. چراغ را خاموش مي‌كنم و مي‌روم مي‌خوابم. انگار كه داستان‌نوشتن وسوسه‌اي اجتناب‌ناپذير نباشد.

 

10 دي ماه 1380

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:6  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

چنان ديدم كه هيچ كس كتابي نمي‌نويسد، الا كه چون روز ديگر در آن بنگرد گويد: اگر فلان سخن چنان بودي بهتر گشتي و اگر فلان كلمه بر آن افزوده شدي نيك‌تر آمدي.

 

عماد كاتب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

1

دختري نشسته روبروي من

باكره، نوجوان

شانزده ساله مي‌زند.

***

هر دقيقه، هر ورق

پيك چشم‌هاش

غمزه مي‌دهد پيام

(با هراس آشكار

از كمين مادر و پدر)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:12  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

دشنه‌ي به دست خود ساخته را

من خود

با تيغه‌اش در دستم

از دسته به دشمن دادم:

او تنها فرو كرد.

 

                ۱۲ دي‌ماه ۱۳۷۲

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:27  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

1

پيش خود مي‌گويي: «اين‌بار كه شعر آمد مي‌گيرمش و هرآنگونه كه خود مي‌خواهم مهارش مي‌كنم.» ولي هرگاه كه مي‌آيد تو در آنجا حضور نداري. شعر مي‌آيد و خود را كامل مي‌كند و تو هرگز نمي‌تواني بگويي چگونه آمد، چرا آمد؛ شعر مي‌آيد __ چه بخواهي چه نخواهي؛ و نمي‌تواني بگويي آن تركيب، آن تصوير، آن واژه براي چه آنجايي كه الآن هست هست؛ وقتي هم كه واژه‌اي را جابه‌جا كني مثل اين است كه دهانت را بر پيشاني‌ات بگذاري.

شعر را كه از چشم‌انداز مي‌خواني، مي‌بيني همان است كه مي‌بايست باشد.

 

2

وضع نوزاد به مادر بستگي دارد: اگر مادر روح و روان و بدني قدرتمند و رَحِمي مناسب داشته باشد، طفلي مي‌آورد عاري از نقص. شعر گناهي ندارد اگر تركيبي ناقص‌الخلقه دارد؛ گناه به گردن شاعر است كه در انبوه تنوع غذايي سوءتغذيه دارد، كه با هر كه مي‌خوابد، كه شكم به شكم مي‌زايد.

 

3

اگر مي‌بيني شعر تأخير مي‌كند، يا در انتظار كمال توست يا تو به ابتذال كشيده شده‌اي.

اگر مي‌بيني شعر امان‌ات را بريد، يا به دشت كمال مي‌تازي يا كه وهمت زده است آنچه كه مي‌گويي شعر است __ دنبال چيز ديگري بگرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

1

يادش به خير

آن كوچه‌هاي قديمي و

                              انتظارهاي دل‌انگيز.

نمي‌دانستم كه تو مي‌روي

و مرا براي هميشه

از قصه‌هاي هزار و يك شب بيرون مي‌كنند.

 

2

از انتظار

تاريك شدم و باران.

مي‌دانم

فردا تمام كوچه‌ها

                      از دلتنگي‌هاي عاشقانه قديمي مي‌شوند.

 

3

پنجره

طعم پاييز است و

                        آسمان

                                  خيال خاطره بال كبوتر،

و تو

اندك مجال عاشقانه‌اي

كه هميشه از دست مي‌رود.

 

4

پاييز و كوچه‌هاي اقاقي

                            و حسرت پرواز پرنده،

من ماندم و

               اين همه انتظار

                                  كه به سر نمي‌رود.

 

5

بيا

بايد وداع كنيم

باور كن

صداي خاطره‌ها مُرد

                        در غربت مراسم تدفين ترانه‌ها.

ما كه آنقدر با هم دوست بوديم

چقدر دير همديگر را ديديم!

با اين همه

روزي برمي‌گرديم

به دوران خاكي ياد

به دوستاني

               كه رفتند با شليك باران.

 

 

فرامرز، 17 بهمن 83، تهران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:43  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

ما به ندرت به روايت‌ها فكر مي‌كنيم، اما زندگي‌مان به طور عميقي در آنها غوطه‌ور است. هر روزه، از نخستين روزهاي عمر تا واپسين دم زندگي‌مان، در دريايي از داستان‌ها و قصه‌هايي غوطه مي‌خوريم كه مي‌شنويم، مي‌خوانيم يا مي‌بينيم (يا تلفيقي از همه اينها). مرگ ما نيز در روايت ثبت مي‌شود؛ چراكه آگهي‌هاي ترحيم چنين هستند. بنا به تعبير پيتر بروكس (1984): «زندگي ما به طرزي پايان‌ناپذير با روايت درهم تنيده است، با داستان‌هايي كه نقل مي‌كنيم، كه همه‌شان در داستان زندگي خودمان كه براي خود روايت مي‌كنيم بازپرداخته مي‌شوند ...؛ ما غرق در روايتيم.»

 

روايت در فرهنگ عاميانه، رسانه و زندگي روزمره، Arthur Asa Berger، ۱۹۹۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:12  توسط وحيد آقاجاني  | 

مردِ ايستاده دهنه لوله ژ-3 را رو به بالا مي‌چسباند به شقيقه مرد نيم‌خيزشده و ماشه را مي‌چكاند. مغز و خون مي‌پاشد به ديوار مدرسه، روي نقشه ايران. دود از باقي‌مانده سر متلاشي‌شده مرد نيم‌خيزشده به هوا مي‌رود و جسد سرنگون مي‌شود بر زمين، روي موزاييك‌هاي گلوله‌كندشده حياط.

مرد ايستاده با چهره‌اي مطمئن و پيروز دهنه لوله و لباسش را با چفيه دور گردنش تميز مي‌كند و بعد بند تفنگ را كه به دقت روي شانه‌اش قرار مي‌دهد، با قدم‌هاي استوار و محكم راه مي‌افتد به سمت در خروجي.

تار و پود لباس روي قفسه سينه مرد، با صداي شليك پي در پي دو گلوله، از هم مي‌درد و خون مي‌پاشد به هوا و بعد، مرد پرت مي‌شود به جلو و به شدت نقش بر زمين مي‌شود. لوله ام-يك هنوز جاي خالي مرد را نشانه رفته و زن، در خود مچاله شده، چنگ‌انداخته به قنداق ام-يك، در كنج ديوار حياط مدرسه چمباتمه زده است، با چشماني از حدقه بيرون‌جهيده و دونده بين دو جسدِ در خون‌افتاده مردانِ تا دمي پيش زنده. جوي باريك و بي‌رنگي از زير دامن بلند پيراهن زربفت زن جاري مي‌شود بر سطح آج‌گون موزاييك‌ها.

 

پنجم آذرماه 1386
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:34  توسط وحيد آقاجاني  | 

مدت‌ها بود در بين دوستاني كه در جلسات عصر چهارشنبه‌ها دور هم حلقه مي‌زنيم بحث راه‌اندازي سايت و چگونگي عملي كردن آن مطرح شده بود. بحث بسيار پسنديده‌اي بود. قريب به اتفاق استقبال كرديم. به هر حال حلقه‌اي كه از اواخر سال 79، در كوچه آفتاب بن‌بست ستاره، به طور مرتب هر دو هفته يك بار جلسه داشته (به استثناي بعضي مواقع كه به سبب برخي شرايط پيش‌آمده چند جلسه‌اي تعطيل شد) و به اين جلسات تا به اكنون همچنان استمرار داده، چنانچه رسانه‌اي هم داشته باشد مطمئناً به هدف نزديك‌تر مي‌شود. دوستان پيشنهادهاي مختلفي براي نام و اساسنامه و حجم و دامنه و طراحي و اين قبيل امور فني هر سايتي هم دادند كه خيلي‌هاش هم پيشنهادهاي منحصر به فردي بودند و هم به راحتي قابل اجرا، اما زيادي مشغله‌هاي اعضا و طولاني شدن پيگيري مراحل راه‌اندازي، عملياتي كردن موضوع را قدري به تأخير انداخته است. با اين حال خيلي هم بيكار ننشستيم. صحبت‌هايي كه طي چند روز گذشته، تلفني و ايميلي، با دوست خوب و پرانرژي و پرانگيزه‌ام شهاب مباشري، مدير سايت فرهنگي ادبي فروغ داشتم، پيشنهادي از طرف ايشان از سر لطف شد كه بخشي از فضاي فروغ به اين جمع و حلقه اختصاص يابد. خُب، كور از خدا چه مي‌خواهد؟ يك دستگاه تايپ بريل كه بتواند با ملت ارتباط برقرار كند.

اين لطف و صميميت هميشگي شهاب (عضو ثابت‌قدم كوچه آفتاب بن‌بست ستاره تا قبل از اينكه از تهران برود و بنشيند بر لب جوي ركن‌آباد شيراز) و اين فضاي مجازي مناسب، حالا ديگر همت ما را مي‌خواهد كه به طور مرتب بخشي از كارهاي خودمان را __ شعر، داستان، ترجمه، نقد و نظر، ... __ براي آن فضا در نظر بگيريم، تا شايد اندكي از زحمات شهاب عزيز جبران شود.

يادي هم بكنم از دوست از دست رفته‌ام فرامرز ويسي كه يكي از پايه‌هاي اين جمع بود و در طول بيماري تا زمان مرگش (حدود يك سال) جلسات برگزار نمي‌شد؛ اگرچه او در بستر بيماري هم از برگزار نشدن جلسات ابراز تأسف مي‌كرد. يادش زنده باد!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط وحيد آقاجاني  | 

جنابِ مستطابِ واژه كشته شد:

قرآني از فرازِ نيزه

بر قيچيِ گشوده رحل فرود آريد

تا قاريانِ ورشكسته مكنتي به هم زنند.

***

واژه بر دو دست گُنگِ رابطه تشييع شد

و پچ‌پچ لال‌وار قاريان

(در مجلس ترحيم)

حضور خالي سكوت را مظنون كرد.

***

سپس وكيلانِ دربستِ خدا

از گَردِ راه رسيدند؛

با غربالي در دست

و نگاهي دست‌چينگر بر جماعتِ لال.

 

29 آبان 1375

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط وحيد آقاجاني  | 

حالا كه حواست را متوجه من كردي، چه خوب است برايت داستاني از سرگذشت خودم تعريف كنم كه احتمالاً امكان ندارد باورش كني ـــــ داستاني چنان غيرعادي كه بعيد نيست تصور كني من دارم سر به سرت مي‌گذارم. در واقع مثل اين است كه يك روز رفته باشي سالن غذاخوري باكلاسي در شمال شهر، مثل رستوران شاطرعباس، و نشسته باشي سر ميزت و مشغول خوردن غذاي سنتي سفارشي‌ات باشي كه دفعتاً چشمت بيفتد به ميز روبرويت و به جاي آن‌كه چشمت به جمال يك زوج ترگل و ورگل روشن شود، ببيني پشت آن ميز گاوي نشسته و غذاي روي ميزش عيناً مثل غذاي سفارشي تو باشد ـــــ مي‌داني لجت چه موقعي بيشتر درمي‌آيد؟ اين كه متوجه شوي اين همسايه نويافته‌ات با دستش كه مثل دست آدم‌ها پنج انگشت دارد در كمال خونسردي پا روي پا انداخته و بطري نوشابه را برداشته و دارد سرمي‌كشد؛ با اينكه قبلاً روي ميزش ني هم گذاشته باشند.

 

ما همه ترتيب مقدمات مراسم مفصلي براي برپايي يك ازدواج پرسروصدا و متفاوت را فراهم كرده بوديم و قرار گذاشته بوديم كه فلان روز فلان كس برود فلان عاقد مشهور شهر را بياورد منزل رويا اينها و مجموعاً و مفصلاً مراسم عقد و ازدواج با شكوهي را برپا كنيم و به قول پدرم قال قضيه را بكنيم. ما همه يعني از زن و مرد و كوچك و بزرگ خانواده من و خانواده رويا.

من در لباس شق و رق دامادي (كت و شلوار و پيراهن و كراوات و كفش چرمي ورني، البته من كفشم را درآورده بودم و فك و فاميل من ـــ يعني آقاداماد ـــ قايمش كرده بودند تا طبق رسم نمي‌دانم چرا معهودِ مازندراني، فك و فاميل رويا ـــ يعني عروس‌خانم ـــ ندزدند) و رويا هم در لباس متداول عروسي (پيراهن بلند و سفيد چين‌دار با سرشانه‌هاي توري و تنه چسبان و يك تاج گل كه با تور به هم بافته شده و يك جفت كفش سفيد، كه حتماً كفش او را هم فك و فاميل محترمش قايم كرده بودند تا لابد طبق همان رسم معهود فك و فاميل من ندزدند) كنار هم سر سفره رنگين عقد با تمام مخلفاتش كه به گفته مادرم يكي از بزرگترين سفره‌هاي شهر و به دست مشهورترين تزئين‌كننده سفره‌هاي عقد چيده شده بود نشسته بوديم. موهاي سرم را افراد مسئول برگزيده دو خانواده با ژل و انواع ديگر مواد مخصوص حالتي كه مي‌خواستند داده بودند و صورتم را از بس از جهات مختلف اصلاح كرده بودند سرخ شده بود و به دليل استفاده از after shave مي‌سوخت. انواع مواد آرايشی رنگارنگ موجود در بساط مشهورترين آرايشگر شهر را هم به اسم آرايش ماليده بودند به صورت رويا و اگرچه من ديگر نمي‌شناختمش، اما احتمالاً خيلي قشنگ شده بود. با اينكه هنوز جناب عاقد نيامده بود، بالاي سرمان پارچه سفيدي را روي هوا پهن كرده بودند كه از بالاي آن صداي به هم ساييدن كله‌قندها مي‌آمد. پشت سرمان را هم چند جفت ساق چاق و لاغر و سفيد و سبزه كه همگي به موازات هم توي دامن‌هاي تنگ و گشاد گم مي‌شدند ديواره‌اي نيم‌دايره‌اي ساخته بودند و گاهي كه دزدكي نگاهي به بالاي سرم مي‌كردم شبح نيم‌تنه زناني را كه دور تا دور پارچه را گرفته بودند مي‌ديدم. رويا عين عروس‌ها سرش را پايين انداخته بود و گاه‌گداري هم عين دخترها بالا مي‌گرفت. بعضي وقت‌ها هم عين عروس و دامادها به هم نگاه مي‌كرديم و يعني آب شدن قند توي دلمان را از راه چشم نشان مي‌داديم و از نرمخنده‌هايي كه يك لحظه بر لب‌ها ظاهر مي‌شد و بعد هم محو، تظاهر مي‌كرديم كه هنوز از هم شرم مي‌كنيم و از اين منظره شور و شادماني را به دل و روح مهمانان هديه مي‌كرديم.

پچ‌پچ‌مان گرفته بود و هر چه و هر كه را كه از دور و برمان مي‌گذشت زيرچشمي مي‌پاييديم و با آرنج طوري كه كسي متوجه نشود به همديگر خبر مي‌داديم و در ذهن‌مان كلي خيال‌پردازي مي‌كرديم و از راه چشم‌ها خيالات و تصورات‌مان را به همديگر انتقال مي‌داديم. بعضي وقت‌ها هم به خاطر بعضي از آن خيالات و تصورات مجبور مي‌شديم جلوي پغ‌مان را بگيريم. مادرم كه متوجه رفتارهاي به‌نظرش سبك و جلف ما شده بود تا چشمم به چشمش افتاد چشم‌غره‌اي رفت و با قر پيرزنانه گردن كه به نظرم بيشتر شبيه چندش آمد برگشت به سمت خواهرم كه كنارش ايستاده بود با همان قر فوق‌الذكر و با چشم‌هاي نيم‌بازش روي هوا به طرف ما فلش كشيد و از گوشه لب‌هاي نيم‌بسته‌اش چيزي گفت و حرص خورد و دندان‌هاي مصنوعي‌اش را روي هم فشرد و چادر گل‌گلي‌اش را دور خودش محكم‌تر كرد. لابد گفته بود: «باز لودگي‌اش گل كرده!» و در پيشاني خواهرم گره خنده و گله را با هم ديدم. خواهرم هميشه ظاهر گله‌مند را فقط به خاطر دلخوشي مادرم مي‌گرفت. او معمولاً از اين كارها بيشتر خوشش مي‌آيد؛ آخر چون روش خبر دادن با آرنج را بي‌آن‌كه كسي متوجه شود از او ياد گرفتم.

از بلاتكليفي و از فشار نگاه‌هاي اين همه چشم خيره در دور و اطراف‌مان حوصله‌ام سر رفت و آرنجم خورد به رويا. اوف بي‌صدا و كشيده عروس‌خانم نشان مي‌داد كه او هم در وضعيت من گير كرده است. احساس شديد گرسنگي و سر و صداي شكمم تحريكم كرده بود كه بي‌توجه به ذره‌بين‌هاي خرده‌بين مجلس نيم‌خيز شوم و از وسط سفره رنگين عقد چند تكه شيريني تر كه حالا ديگر حتماً خشك شده بود بردارم كه ناگهان صداي سلام و صلوات جماعت با صداي عهديه و كف‌زدن‌ها و مداحي پيرمردها و هلهله مؤنث‌ها و سوت زدن مذكرها چنان فضاي سالن را پر كرد كه انگار من و رويا به جهت كار ديگري اينجا حضور پيدا كرده بوديم. در اين وضعيت پيش‌آمده فرصت پيدا كردم تا از رويا بپرسم كه به نظرش ساعت چند است. او هم شروع كرد روي ديوارها و مچ دست اين و آن به دنبال ساعت گشتن كه با آرنجم به ياد عروس بودنش انداختم و او هم سرش را انداخت پايين و شروع كرد به شرم كردن. صدايي كه از دم در سالن به گوش رسيد و از همه بلندتر بود خبر آمدن آقاي عاقد و همراهش را به داخل سالن داد. ناگهان چنان سكوتي حاكم شد كه انگار در بخش CCU بيمارستان هستيم. بعد انگار كه در جماعت ولوله افتاده باشد، بعضي از مؤنث‌ها چادرهاي گل‌گلي‌شان را بالا و پايين كردند و دوباره در همان شكل قبلي دور كمر و روي يك دستشان قرار دادند؛ بعضي ديگرشان روسري‌هاشان را تا وسط پيشاني آوردند جلو و بعد در همان شكل قبلي در انتهايي‌ترين قسمت فرق سرشان قرار دادند؛ بعضي‌شان هم دست‌ها را در هوا كمي سرگردان كردند و به طرف موها بردند و يقه‌هاي گل‌گشاد و بازشان را عقب‌جلو كردند و دامن‌هاي تنگ و كوتاه‌شان را به ظاهر مرتب كردند و بعد آرام‌آرام دست‌ها به حال خودشان رها شدند.

پدر رويا _ به عبارتي، پدرزن چند دقيقه بعد من _ انگار كه مرتكب عمل شنيعي شده باشد گره كراواتش را شل و سفت كرد و عاقد و همراهش را به طرف انتهاي سالن، آن طرف سفره عقد، زير يك تابلوي بزرگ رنگ و روغن، درست روبروي ما، روي مبلي شبيه مبلي كه من و رويا روي آن نشسته بوديم راهنمايي كرد _ البته با تعارفات متعارف. عاقد به همراهش دستور داد كه لوازمش را روي ميز مقابل مبل بگذارد. همراه هم ميوه و شيريني و ساير مخلفات روي ميز را كمي جابه‌جا كرد تا دستور رئيسش را اجرا كند. بعد عاقد و همراهش كه روي مبل قرار گرفتند آنهايي كه بلند شده بودند دوباره نشستند؛ مؤنث‌هايي كه پچ‌پچه بعد از سكوت را سرگرفته بودند دوباره به هلهله و دست زدن افتادند؛ پيرمردها صلوات فرستادند؛ و صداي ضبط را كه كم كرده بودند يكي چنان زياد كرد كه جيغ عهديه و دارامب و درومب ساز و تمبك دارودسته‌اش پرده بلندگوي ضبط را به رقص درآورد.

عاقد، و همچنين به تقليد از او همراهش كه دستيارش بود لابد، از سمت راست سالن، معلوم نبود با كي، شروع كرد به سلام و تعارف كردن تا رسيد به سمت چپ سالن، قبل از دستيارش. بعد از اينكه هريك از بزرگان جمع چند بار به آن دو تازه‌وارد چاي و شيريني و ميوه تعارف كردند و آنها هم حسابي از خودشان پذيرايي كردند، دستيار با اشاره چشم آقاي رئيس دفتر جلدمشكي بزرگي را براي ايشان روي ميز مقابل خودش باز كرد و عاقد هم از جيب بغل كتش خودنويسي درآورد و خواهش كرد كه صداي موسيقي را كم كنند و همچنين از خانم‌ها خواست كه يك مقدار بيشتر حجاب را رعايت فرمايند و بعد كه دفتر را به سمت خودش كشيد تا موقع نوشتن تسلط بيشتري داشته باشد، از پدر رويا و پدر من به عنوان بزرگان دو خانواده اجازه خواست و بعد، معلوم نبود از كي، از چند نفر سمت راست و از چند نفر سمت چپ، با جنباندن سر و دهان يعني اجازه خواست.

عاقد بيش از يك دقيقه چيزهايي به زبان عربي زير لب زمزمه كرد و بعد با نيم‌نگاهي به پدرها و جماعت بسيار جدي شروع كرد به گفتن اين جمله كه: «دوشيزه خانم رويا ...» و مابقي قضايا. تا سه بار كه زمزمه كردن چيزهاي عربي و نيم‌نگاه و گفتن جمله را تكرار كرد، رويا سرش را بلند كرد كه بگويد «بله»؛ ولي نگفت. آرنجم محكم خورد به بغلش، طوري كه چند نفري متوجه شده بودند، اما بازهم نگفت. ناگهان از لابه‌لاي دست زدن‌ها و هلهله‌كردن‌هاي مؤنث‌ها، يكي وقت‌شناسانه داد زد: «عروس رفته گل بچينه، عروس رفته گل بچينه.» جناب عاقد هم، دستپاچه از تأخير عروس در گل چيدن، به ناچار از سرگرفت.

من دندان‌هايم را، تا كسي متوجه غر زدنم نشود، روي هم گذاشتم و با چهره‌اي به زور متبسم از گوشه لب‌هاي نيمه‌بسته‌ام نجوا كردم: «خودتو لوس نكن ديگه رويا، بله رو بگو، تموم شه بره پي كارش ديگه.» و با آرنج محكم زدم به بغلش. رويا هم آرنجش را زد به بغلم و با همان حالت من، معترضانه، گفت: «خودتو لوس نكن چيه؟ روبروتو نگا كن!» به روبرو كه نگاه كردم نزديك بود بلند بگويم: «چه شباهت عجيبي!» كه آرنج رويا نفسم را بريد. بعد از لابه‌لاي دندان‌ها، بريده بريده گفتم: «چه—شبا—هت—عجي—بي!» عاقد گفت: «وكيلم؟» رويا سريع گفت: «بله!» و با لب‌هاي نيم‌بسته‌اش جويده جويده گفت: «چي چي چه شباهت عجيبي؟ اصلاً امكان نداره. حتماً از خستگي مراسمه ـــ من كه باور نمي‌كنم.» اصرار كردم: «باور كن من خودم يه بار ديگه‌م ديدم.» رويا كه فكر مي‌كرد بي‌موقع شوخي‌ام گرفته با بغض گلويش و با همان لب‌هاي نيم‌بسته‌‌اش از زير توري روي صورتش چپ‌چپ نگاهم مي‌كرد و به من چشم‌غره مي‌رفت و هي انكار مي‌كرد. خودم را كمي به سمتش كج كردم و نجواكنان گفتم: «باور كن! چند سال پيش يه بار رفته بودم پارك‌وي، رستوران شاطر عباس، با اين دوتا چشم‌هاي خودم ديدم كه پشت ميز روبروي من يه گاو نشسته كه هيكلش اين هوا، و عين غذاي سفارشي منو داره مي‌خوره. آخه، چرا باور نمي‌كني، رويا؟ تازه، نوشابه‌ش‌م داشت بدون ني مي‌خورد.»

 

مرداد 1376

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:27  توسط وحيد آقاجاني  | 

 

به دوست داشتنت هنر نكردم

هركه تو را ديد دوستارت شد

به اشياء دور و برت نگاه كن

همه از وجود تو جان گرفته‌اند

 

پنجم اسفند 1386

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:59  توسط وحيد آقاجاني  | 

اين قطعه از نوشته زير، با كمي بالا و پايين و كم و زياد، بارها و بارها به اشكال مختلف و عمدتاْ از طريق email براي خيلي از ما ايراني‌ها فرستاده شده؛ يعني ما خودمان بارها براي همديگر ارسال كرده‌ايم. اما نمي‌دانم كسي تابه‌حال توانسته به سؤال آخر نوشته پاسخ قانع‌كننده‌اي بدهد يا نه.

 

  

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره، در تهران مرغا هورمون خوردن و خروس شدن، خروسا مامانی شدن و برای مرغا عشوه میان و ناز می‌کنن، چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمی‌ده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسه‌س، حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش كمانگير معتاد شده، شيرين خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف‌قاپي.

راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

 

ممنون از كتايون هزارخواني كه اين مطلب را براي من email كرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط وحيد آقاجاني  | 

اخيراً هيلاري كلينتون، يكي از دو نامزد مورد نظر حزب دمكرات ايالات متحده آمريكا كه با رقيب خود باراك اوباما در حال رقابت درون‌حزبي براي به دست آوردن موقعيت برتر حزب مذكور براي كانديداتوري انتخابات آتي رياست جمهوري آمريكاست، در كنفرانس خبري حاشيه رأي‌گيري مقدماتي در پنسيلوانيا در پاسخ به پرسش خبرنگاري كه از او پرسيده بود: «اگر ايران به اسرائيل حمله كند، آمريكا چه واكنشي از خود نشان خواهد داد؟» با هيجان مخصوص روزهاي انتخابات گفت، در آن صورت آمريكا وارد عمل خواهد شد و ايران را نابود خواهد كرد.

صرف نظر از اين كه اين ادعا چقدر تبليغاتي است و چقدر عملي خواهد شد، نكته‌اي كه در اين لحن جنگ‌طلبانه نهفته است چرخش 180 درجه‌اي استراتژي دمكرات‌ها در قبال ايران است. با خواندن اين گزارش، به ياد گفتگوي چارلي روز با بيل كلينتون، رئيس جمهور پيشين آمريكا در سال 2005 افتادم كه در آن زمان بيل كلينتون به عنوان يك دمكرات صاحب‌نفوذ و تأثيرگذار (احتمالاً به نمايندگي از حزب متبوعش) به شدت از استراتژي جنگجويانه جمهوري‌خواهان انتقاد كرده بود و به صراحت جنگ با ايران را نامعقول دانست و حتي در برابر اين پرسش كه اگر اسراييل به ايران (نه ايران به اسرائيل) حمله كند آمريكا چه خواهد كرد، پاسخ صريحي نداد.

اما در اين سه سال و اندي چه گذشت و ما چه بهره‌اي از طرز تلقي يك جناح قدرتمند آمريكا برده‌ايم كه تاكنون انتقادهاي سياستمداران اين جناح مانع بزرگي در تحقق اهداف جنگ‌طلبانه جمهوري‌خواهان بوده است؟ و يا استراتژي ما در قبال نگاه‌هاي متفاوت درون قدرت در آمريكا چه بوده كه در حال حاضر نه تنها حداقل در وضعيت سه سال قبل قرار نداريم، بلكه سیاستمداران جناح مخالف جنگ در آمريكا هم جنگ‌طلب شده‌اند؟ به‌طوري كه يكي از فرصت‌هاي تبليغاتي درون‌حزبي براي نامزدهاي دمكرات‌ها، چه اوباما و چه كلينتون، دادن وعده برخورد جدي‌تر، حتي در حد برخورد نظامي با ايران به هواداران‌شان است. به راستي چه اتفاقي در اين مدت افتاده كه عذرخواهي علني و اعتراف صريح بيل كلينتون به دست داشتن آمريكا در سرنگوني دولت ملي دكتر مصدق به واكنش صريح و تند هيلاري كينتون در مقابل ايران، حتي در حد نابودي و با خاك يكسان كردن ايران مبدل شده است؟

به فاصله همان روزهايي كه گفتگوي چارلي روز با بيل كلينتون منتشر شده بود، من به سرعت قسمت مربوط به موضوع ايران را ترجمه كردم و چاپ آن را به چندين نشريه دوم خردادي پيشنهاد دادم، اما هيچكدام‌شان حتي با رضايت دادن به حذف و سانسور بخش‌هايي از مصاحبه تمايلي به چاپ آن نشان ندادند. حتي يادم مي‌آيد كه متن ترجمه را براي خبرنامه سايت گويا هم فرستادم كه آنها هم چشم‌شان را بر اين نگاه مثبت بستند.

با سر و صدايي كه ديدگاه جديد كلينتون‌ها و به عبارتي دمكرات‌ها در آمريكا و به طور كل در غرب به راه انداخته است، بي‌مناسبت نديدم كه آن گفتگو را در وبلاگم قرار دهم.

  

سخنان بيل كلينتون درباره ايران

اين گفتگو برگزيده‌اي است از ديدگاه بيل كلينتون رئيس جمهور پيشين آمريكا درباره فعاليت هسته‌اي ايران در گفتگو  با چارلي روز (Charlie Rose) خبرنگار آمريكايي كه در حاشيه اجلاس جهاني داوس (30-26 ژانويه 2005) انجام شده و فايل صوتي آن براي اولين بار در وب‌سايت اجلاس قرار گرفت و سپس در تاريخ 11 فوريه 2005 برگزيده‌اي از اين گفتگو در سايت Executive Intelligence Review منتشر شد. يكي از ويژگي‌هاي اين گفتگو، صرف نظر از صحت و سقم مباحث مطروحه، صراحت لهجه و مخالفت علني بيل كلينتون به عنوان يكي از رؤساي جمهور ايالات متحده با سياست رسمي دولت آمريكاست. (مترجم)

كلينتون: … ايران يك موضوع پيچيده و كاملاً متفاوتي است ــــ در واقع اين داستان ناگوار از دهه 1950 شروع شده است، زماني كه ايالات متحده [روز: CIA] آقاي مصدق را كه به شيوه‌اي دمكراتيك و توسط مجلس انتخاب شده بود خلع كرد و شاه را روي كار آورد و سپس آيت‌الله خميني هم شاه را سرنگون كرد و ما به سراغ ارتش صدام حسين رفتيم. وحشتناك‌ترين كارها را صدام حسين در دهه 1980 مرتكب شد. او اين كارها را با آگاهي از حمايت كامل دولت ايالات متحده انجام داد، چون داخل خاك ايران شد و ايران همان كشوري بود كه ما در دهه 1950 از داشتن دمكراسي پارلماني محرومش كرديم؛ لااقل من اين‌طور فكر مي‌كنم.

مي‌دانم كه براي يك آمريكايي هرگز معمول نيست كه چنين چيزي بگويد، اما من فكر مي‌كنم كه حقيقت دارد [صداي دست زدن مي‌آيد]، وقتي پرزيدنت خاتمي انتخاب شد عذرخواهي كردم. من در ملاء عام اعتراف كردم كه ايالات متحده در براندازي دولت مصدق نقش عملي داشته و من به خاطر آن عذرخواهي كردم و اميدوارم كه ما بتوانيم با ايران تجديد روابط كنيم. فكر مي‌كنم كه اساساً ابتكار اروپايي‌ها در تلاش براي ترسيم راهي در جهت مهار بحران هسته‌اي اقدام خوبي است.

به نظر من، پرزيدنت بوش از اينكه گزينه نظامي را به كار نگرفته و خيلي روي آن تأكيد ندارد كار درستي انجام داده است. من غلبه گزينه نظامي بر گزينه ديپلماسي را نمي‌پسندم. اما ايران پيچيده‌ترين مسئله‌اي است كه با آن مواجهيم. به دلايل زير: در دنيا ايران تنها كشوري است كه دو دولت دارد، و تنها كشوري است كه از انتخاب پرزيدنت خاتمي تا به حال شش انتخابات داشته است. تنها كشوري است كه در آن، مانند ايالات متحده، اسرائيل و هر كشوري كه مورد نظر شماست، ليبرال‌ها و اصلاح‌طلبان دوسوم از 70% آرا را به خود اختصاص داده‌اند: دوبار در انتخابات رياست جمهوري، دوبار در انتخابات مجلس، دوبار در انتخابات شوراها.

در هريك از انتخابات مرداني با دوسوم از 70% آرا روي كار آمده‌اند. كشور ديگري در جهان وجود ندارد كه بتوانم درباره آن اينگونه بگويم، حتي راجع به كشور خودم.

روز: اما، اما آن مردان كساني هستند كه در درون قدرت هستند، و آيا اين قدرت به دست گروه ديگري افتاد؟

كلينتون: بسيار خوب، مشكل همين جاست. در قانون اساسي ايران، شوراي نگهبان زير نظر ...، در محافل امنيتي و محافل ... نفوذ دارد و نيز قدرت رد قوانين مصوب مجلس و رد صلاحيت كانديداهاي انتخاباتي را دارد، بنابراين آن 30% با يك‌سوم افرادي كه در انتخابات شركت مي‌كنند مي‌توانند با دوسوم از 70% آرا مخالفت كنند. و رئيس جمهور كه در ميانه است زير شلاق آنان قرار مي‌گيرد و افرادي كه پشت سر رئيس جمهورند و از او حمايت مي‌كنند بيشتر و بيشتر حواس خود را جمع مي‌كنند.

تا حالا كه آنها در كل شبيه غربي‌ها و در جزئيات شبيه آمريكايي‌ها هستند، ولي ما از زمان آيت‌الله خميني تا به حال آنچه را كه آنها راجع به روش حكومت ايران دوست ندارند نشان نمي‌دهيم. يك سؤال كه كسي نمي‌تواند به آن جواب بدهد اين است: اگر گزينه نظامي برگزيده شود واكنش آن دوسوم آرا چه خواهد بود؟

روز: شما چه حدسي مي‌زنيد؟

كلينتون: بستگي به شرايطي دارد ... همه درباره اقدام سال 1981 اسراييل در اسيراك عراق صحبت مي‌كنند كه به نظر من، با توجه به سوابقش، واقعاً به جا بود. مي‌دانيد كه آن اقدام صدام حسين را از گسترش قدرت هسته‌اي بازداشت ... اما براي من روشن نيست كه آن گزينه در مورد ايران هم مناسب باشد و برايم روشن نيست كه آيا ما مي‌توانيم اقدامي بزرگتر از آن بكنيم، بدون آنكه تعداد زيادي از شهروندان را كشتار كنيم ... ما نمي‌توانيم دوسوم از شهروندان را از بين ببريم. و همچنين نمي‌توان سر به سر ايران گذاشت. يكي از دلايلش را مي‌دانيد و مي‌توانيد هرجا كه مي‌خواهيد آن را اعلام كنيد، اما يكي از دلايلي كه ما توانستيم با عراق چنين كنيم اين است كه اين مرد [صدام حسين] توان آسيب رساندن به ايالات متحده و همسايگانش را نداشت. اما ايران سه برابر عراق است و از شبكه بسيار هوشمندي برخوردار است ... بنابراين ... من هنوز به راه حل ديپلماتيك اميدوارم. معقولانه نيست. در ايران يك دولت منتخب است كه دوسوم مردم از او حمايت مي‌كنند و در عين حال خواهان تجديد روابط با غربند ... نه، ما نمي‌توانيم به آنجا برويم. ديوانگي است.

روز: اگر اسراييل بخواهد دست به چنين كاري بزند واكنش ايالات متحده چه بايد باشد؟

كلينتون: خوب، مسئله اين است كه پيش از هر چيزي تا زماني كه همه راه‌هاي معقول ديپلماتيك را نرفته‌ايم نبايد دست به اقدام نظامي بزنيم، هيچ اقدامي. مجدداً يادآوري مي‌كنم، اين بدعت است. دليلي كه شما نمي‌خواهيد ايران برنامه غني‌سازي را ادامه دهد اين است كه آنها نبايد بمب اتمي داشته باشند. هند بمب دارد. پاكستان بمب دارد.

روز: اسراييل بمب دارد.

كلينتون: بله، اما چه اتفاقي افتاد؟ خوب، آيا مي‌دانيد يكي از نگراني‌هاي من راجع به [رقابت در فعاليت‌هاي هسته‌اي] هند و پاكستان چه بود؟ در ابتدا، وقتي آنها برنامه توليد بمب را شروع كردند، ما از دكترين‌ها و برنامه‌هاي هريك بيشتر از طرفين اطلاع داشتيم. علاوه بر آن، عده زيادي از نيروهاي سرويس امنيتي ارتش پاكستان با طالبان رابطه بسيار نزديكي داشتند و من نگران امنيت آن فرآورده‌ها بودم ... اما بازدارندگي اين قدرت بين پاكستان و هند همانطور عمل مي‌كند كه بين ما و جماهير شوروي آن زمان عمل مي‌كرد. پس اگر ايران تسليحات هسته‌اي داشته باشد، مهمترين كاري كه بايد كرد اين است كه دور خاورميانه يك حائل امنيتي ايجاد كرد. اما آنها مجبورند قبل از هرگونه استفاده از اين تسليحات در مورد آن فكر كنند، چون آنها هم در آن صورت كباب مي‌شوند.

خوب، نگراني چيست؟ ... چنانچه اين تسليحات مشاهده شود، نگراني واقعي همان است كه در مقابل پاكستان داشتيم: اگر نيروي سوم در ايران كه شوراي نگهبان را در دست دارد، تصميم بگيرد كه مواد هسته‌اي را به بيرون از ايران قاچاق كند و به دست گروه‌هاي تروريستي برساند، چه؟

اين را مي‌دانيم. مي‌توان به اينترنت مراجعه كرد و آن را ديد. اساساً اگر به اندازه يك كلوچه از مواد هسته اي وجود داشته باشد و در درون همين بمب‌هاي سنتي جاسازي شود، معادل 100 برابر يا بيشتر قدرت تخريبي ايجاد مي‌شود؛ بنابراين دليلي كه ايران نبايد برنامه غني‌سازي هسته‌اي داشته باشد اين است كه، مطابق توضيحاتي كه دادم، هرگز معلوم نيست كه آيا اين مواد در جاي امني قرار دارد يا به درون شبكه‌هاي تروريستي منتقل شده ‌است.

روز: اما سؤالي كه در اتاق بيضي [the Oval Office - دفتر كار رئيس جمهور آمريكا در كاخ سفيد] و جاهاي ديگر هم مطرح مي‌شود، اين است كه اگر آنها در شرف دستيابي به آن مواد باشند و در پايان سال 2005 ديگر خيلي دير شده باشد و اگر مذاكرات به نتيجه نرسد، چه خواهيد كرد؟ يعني، پاسخ قانع‌كننده براي رئيس جمهور ايالات متحده چيست؟

كلينتون: در سال 1981 ... اسرائيل يك رآكتور هسته‌اي را كه علي‌الظاهر متعلق به يك نيروگاه برق در اسيراك عراق بود بمباران كرد. اسرائيلي‌ها دست به اين كار زدند و به مقصودشان رسيدند. توانايي صدام حسين در افزايش قدرت هسته‌اي براي سال‌هاي متمادي تضعيف شد. حالا، به خاطر داشته باشيد كه ما در چهار سال اخير هيچ گزارشي از ايران دريافت نكرده‌ايم. برخي‌ها فكر مي‌كنند كه قبل از اين هم گزارشي دريافت نمي‌كرديم ...

روز: اين برخي‌ها راجع به چه گزارشي صحبت مي‌كنند؟

كلينتون: يا آنها تصور مي‌كنند كه گزارشي در دست نيست كه بشود چيزي از آن سر در‌آورد. اما به هرحال، گزارش بود؛ حالا هم هست. نمي‌دانم در ايران هدفي هست كه بتوان آن را با يك يا دو بمب و بدون كشتار مردم از بين برد، درست است؟ نمي‌دانم كه آيا گزينه نظامي فعلاً مناسب است. شايد باشد. فقط من نمي‌دانم. نمي‌گويم كه هست.

روز: آنچه كه همه گفته‌اند اين است كه ايران موضوع خيلي غامض‌تري است.

كلينتون: خيلي غامض‌تر است. ايران مخالف خيلي سرسخت‌تري است. در مورد بي‌نتيجه بودن روشي كه بريتانيا، فرانسه، آلمان و ساير دوستان ما در قبال ايران اتخاذ كرده‌اند هنوز به طور كامل متقاعد نشده‌ام. مي‌دانيد كه براي متقاعد شدن بايد دلايلي بسيار قوي وجود داشته باشد.

مي‌دانيد كه شوراي نگهبان