|
|
|
|
|
باران كه بر سطح ادراكم طلوع ميكند تو رنگينكماني ميشوي سوار بر افق قوسي ميان باران و آفتاب و كودكان اشتياقم را به بازي ميگيري |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:5 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بالغ كه شدم گلوله تفنگم از مسير شقيقه برادرم مرا به زندان برد سالها بعد بيرون زندان عاشق گورستان شدم تا كودك آيندهام از مسير شقيقه برادرش به زندان نرود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:15 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
منتقد كسي است كه آنچه را در صور تعيينكننده است مشاهده ميكند؛ عميقترين تجربهاش آن محتواي معنوي است كه صور در درون خود آن را غيرمستقيم و ناخودآگاه نهان ميكنند. مقاله يك دادگاه است، اما آنچه كه اساسي است و در آن تعيينكننده ارزش است رأي دادگاه نيست، بلكه فرايند قضاوت است. جان و صورت، جورج لوكاچ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:41 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نقل از فروغ 135 در روزگاران قديم، جوانی خسته و كوفته و تشنه از پيچ و خم و سنگلاخ كورهراه خشك كوهستانی بیآب و علف و تيغ آفتاب ظهر تابستانی، به كلبهی محقر و متروكهمانندی میرسد و كوبه بر در میكوبد. دقيقهای بعد، در به روي جوان نيمهباز میشود و پيرزنی فرتوت و در خود مچالهشده از پشت آن ظاهر میشود. قد را به گمان خود راست میكند و كلمات را در دهان بیدندانش میغلتاند و با خنده فرسودهای میپرسد: «چی میخوای جوون؟» جوانِ از نفس افتاده دهان خشكش را به سختی میگشايد و میگويد: «ببخشيد ننه، آب دارين يه ليوان بدين؟ اين همه راه اومدم يه چشمه يا يه نهر آب نديدم.» پيرزن گويی كه برای حل مسئله غامضی از طبيعت از او ياری طلبيده باشند، با لبخند بیرنگ غرورآميزی گفت: «چرا ندارم، پسر جان! بيا تو، پسرجان، بيا تو!» جوان اميديافته جسم خشكيده از زلّ گرما را میاندازد داخل كلبه تا پيرزن با آبی گوارا عطشش را فرو نشاند. پيرزن از كوزه نسبتا بزرگ كنج كلبه، در ليوان سفالی لبپريده و چركگرفتهای برای جوان آبی میآورد و میدهد دست او. جوان ليوان را كه میگيرد نگاهی به دور لبپرشده و چركآلود ليوان میاندازد و در ترديد از خير آب گذشتن و رفع عطش كردن دست دست میكند تا اين كه صدای بیجان پيرزن او را به خود میآورد: «بخور جانم! آب چشمهس. همين امروز صبح آوردم نعمت خدا رو.» جوان از شرم نگاه پيرزن و شدت عطش چارهای جز نوشيدن آب نمیبيند. نگاهی دوباره به ليوان میاندازد و ناگهان فكر بكری به ذهنش میرسد: از قسمت دسته ليوان میخورم، مطمئنا از اينجا ديگر كسی آب نمیخورد. و آب را از دسته ليوان مینوشد. پيرزن كه شاهد عمل جوان بود، با هيجان و شگفتزده میگويد: «اِ، چه جالب! تو هم مثل من از دسته میخوری؟» |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:2 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||