|
|
|
|
|
مهر كه ميشود مادرم كشانكشان ميبرد مرا از جوار هفتپيكر قرون به مكتب نظامي.
من درس پس ميدهم دو زانو نشسته بر گليم.
و مادرم برميگردد به ابتداي مهر تا پيكرش تراش خُورَد، تا خوشتراش شود.
و ما مهر كه ميشود مهار ميشويم ـــ هفتهزار سال است كه مهر است.
حالا تا خاطر كسرا مُكدَّر نشود هر صبح كه ميشود گاو هي گوشت ميافزايد و من و برادر رضاعيام، سيزيف با اين گاوِ قرنها بر گُردهمان، آويزانِ دامانِ مادر سالخوردهام، از آوار هفتپيكر بادخورده ميگذريم تا محضر نظامي براي كتيبهخواني مُدام.
توضیح: بالاخره پس از مدتها سنگغلطاني در اين سنگلاخ تهران، چند روزي فرصتي دست داد تا سري به زادگاهم «بهشهر» بزنم. خواهرزادهها و برادرزادههايم از اصفهان و تهران و ساري دورهم آمده بودند، به ديدن مادربزرگ، و شور و نشاط و شيطنتهايشان حسابي حس عاطفي خانواده را به اوج برده بود. از هر طرف بحثشان درگرفته بود؛ از كُري خواندنها و smsخوانيهايشان، تا نزديك شدن به بازگشايي مدارس، تا تعريف شيطنتها و شيرينكاريهاي خود در دوران تحصيل. اين حس مرا برد به روزهاي سالم و سرشار، روزهايي كه رفتند. و تا نوستالژي دوران كودكيام را در خود مرور كنم، سري به كوچه پسكوچههاي محله قديميام رفتم و از كنار مدرسه دوران دبستانم «نظامي گنجوي» هم گذر كردم. حس شاعرانگيام غليان كرد و تا تهران كش آمد. و عاقبت كار اين شد كه آمد. شهريور 1386 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:16 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم باشد قرار ديدارمان را همان ساعت قرارهاي هميشگيمان بگذاريم تا مثل هميشه اين قرار هم از يادت برود تا بعد تو از انتظار ديدارمان بگويي و من ساعت قرارهاي هميشگيمان مثل هميشه يادم باشد
30 دی 86 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:25 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
روايت اول زن جوان صبح به صبح آفتاب نزده، با صداي زنگ ساعت، غلتي در بسترش ميزد و از خواب خوش صبحگاهي بيدار ميشد. قدري در همان حالت آرام ميگرفت و بعد پوست صورت و پلكهايش را ماساژ ميداد تا خواب را از خود دور كند. نگاهي به ساعت داخل تابلوي غروب و قايق و ساحل درياي بالاي سرش ميانداخت و از بستر گرم از حرارت بدنش كه ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 2:16 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
آليس پرسيد: «ميشه لطف كني و به من بگي كه از چه راهي بايد از اينجا خارج بشم.» گربه توي آينه جواب داد: «اول از همه بستگي به اين داره كه كجا ميخواي بري.» آليس در جواب گفت: «خودم هم واقعاً نميدونم.» گربه گفت: «اگه اينطوريه، اصلاً اهميتي نداره كه از چه راهي بري.»
Alice's Adventures in Wonderland, Lewis Carroll |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:8 توسط وحيد آقاجانی
|
|
||