تبليغاتX
نه حرفی برای گفتن، نه حرفی برای شنيدن

 مهر كه مي‌شود

مادرم

         كشان‌كشان

مي‌برد مرا

از جوار هفت‌پيكر قرون

به مكتب نظامي.

 

من درس پس مي‌دهم

                           دو زانو نشسته بر گليم.

 

و مادرم برمي‌گردد به ابتداي مهر

تا پيكرش تراش خُورَد،

تا خوش‌تراش شود.

 

و ما

      مهر كه مي‌شود

 مهار مي‌شويم ـــ

هفت‌هزار سال است كه مهر است.

 

حالا

تا خاطر كسرا مُكدَّر نشود

هر صبح كه مي‌شود

گاو

     هي گوشت مي‌افزايد و

من و برادر رضاعي‌ام،

 سيزيف

با اين گاوِ قرن‌ها بر گُرده‌مان،

آويزانِ دامانِ مادر سالخورده‌ام،

از آوار هفت‌پيكر بادخورده

مي‌گذريم

تا محضر نظامي

       براي كتيبه‌خواني مُدام.

 

توضیح: بالاخره پس از مدت‌ها سنگ‌غلطاني در اين سنگلاخ تهران، چند روزي فرصتي دست داد تا سري به زادگاهم «بهشهر» بزنم. خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هايم از اصفهان و تهران و ساري دورهم آمده بودند، به ديدن مادربزرگ، و شور و نشاط و شيطنت‌هاي‌شان حسابي حس عاطفي خانواده را به اوج برده بود. از هر طرف بحث‌شان درگرفته بود؛ از كُري خواندن‌ها و smsخواني‌هاي‌شان، تا نزديك شدن به بازگشايي مدارس، تا تعريف شيطنت‌ها و شيرين‌كاري‌هاي خود در دوران تحصيل. اين حس مرا برد به روزهاي سالم و سرشار، روزهايي كه رفتند. و تا نوستالژي دوران كودكي‌ام را در خود مرور كنم، سري به كوچه پس‌كوچه‌هاي محله قديمي‌ام رفتم و از كنار مدرسه دوران دبستانم «نظامي گنجوي» هم گذر كردم. حس شاعرانگي‌ام غليان كرد و تا تهران كش آمد. و عاقبت كار اين شد كه آمد.

شهريور 1386
بهشهر - تهران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:16  توسط وحيد آقاجانی  | 

يادم باشد

قرار ديدارمان را

همان ساعت قرارهاي هميشگي‌مان بگذاريم

تا مثل هميشه اين قرار هم از يادت برود

تا بعد

تو از انتظار ديدارمان بگويي و من

ساعت قرارهاي هميشگي‌مان

مثل هميشه

يادم باشد

 

30 دی 86

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:25  توسط وحيد آقاجانی  | 

روايت اول

زن جوان صبح به صبح آفتاب نزده، با صداي زنگ ساعت، غلتي در بسترش مي‌زد و از خواب خوش صبحگاهي بيدار مي‌شد. قدري در همان حالت آرام مي‌گرفت و بعد پوست صورت و پلك‌هايش را ماساژ مي‌داد تا خواب را از خود دور كند. نگاهي به ساعت داخل تابلوي غروب و قايق و ساحل درياي بالاي سرش مي‌انداخت و از بستر گرم از حرارت بدنش كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 2:16  توسط وحيد آقاجانی  | 

 آليس پرسيد: «مي‌شه لطف كني و به من بگي كه از چه راهي بايد از اينجا خارج بشم.»

گربه توي آينه جواب داد: «اول از همه بستگي به اين داره كه كجا مي‌خواي بري.»

آليس در جواب گفت: «خودم هم واقعاً نمي‌دونم.»

گربه گفت: «اگه اين‌طوريه، اصلاً اهميتي نداره كه از چه راهي بري.»

 

Alice's Adventures in Wonderland, Lewis Carroll

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:8  توسط وحيد آقاجانی  | 

Click here to read Forough e-magazine