تبليغاتX
نه حرفی برای گفتن، نه حرفی برای شنيدن


عزيزم

وقتي كه با هميم

ديگر چه فرق مي‌كند

فكر كردن به آسماني ديگر

گيرم كه قلمرو وايكينگ‌ها

گيرم كه اخيراً پشت ديوار چين

يا همين كاروانسراي روزگاري نامتروك

دو رأس كليك راهوارمان كافي است

و يك جاده مه‌گرفته كه انتهاش نامعلوم

بگذار دنيا را آب ببرد

غنائم هم مال ديگران

همين كه با هميم

آسمان هرجا از آن ماست

تنهايي

در لحظه‌اي كه در آغوش هم تنگ مي‌شويم

پس مي‌رود

مثل رنگي كه از لاي دو تكه شيشه

قرار جهان اين بود

عجالتاً كه در آغوش هميم

سقف اتاق خودمان خوش‌رنگ‌تر است

 

                                هفتم آبان ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:28  توسط وحيد آقاجانی  | 

 

چرا ما هميشه

                     درست

در تلاقي دو نگاه

به بن‌بست مي‌رسيم

و كلاغ‌هاي مكرر وراج

ما را به سمت واژه‌هاي پرتكلف جانكاه مي‌برند؟

  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:3  توسط وحيد آقاجانی  | 

Click here to read Forough e-magazine