تبليغاتX
نه حرفی برای گفتن، نه حرفی برای شنيدن

بي‌حوصلگي

پر كرده درگاه را تا ميانه اتاق

حوصله مي‌رود

مي‌نشيند كنج ديوار

كتاب‌ها را ورق مي‌زند

كلمات مي‌گريزند

 

۱۵ مرداد ۸۷

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:33  توسط وحيد آقاجانی  | 

می‌نشينم روبه‌روی مادرم و تصميم می‌گيرم درباره‌اش داستان بنويسم. وقتی نگاه كردنم به او كه دارد انار می‌خورد طول می‌كشد، سر و كمر راست می‌كند و عينك ته‌استكانی‌اش را تا اناری نشود با انگشت وسطی می‌چسباند به چشم‌هايش و تعجب‌زده می‌گويد: «چی شده؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:11  توسط وحيد آقاجانی  | 

Click here to read Forough e-magazine